تبلیغات
انواع تعزیه و نسخ تعزیه - نسخه ی تعزیه ی حر قسمت اول


انواع تعزیه و نسخ تعزیه

تعزیه حر

شبیه‌خوانان به ترتیب ورود:
ابن زیاد
خطیب
حر
ابن سعد
هاتف
شمر
امام حسین (ع)
حضرت عباس (ع)
حضرت علی‌اکبر (ع)
حضرت زینب (ع)
حضرت سکینه (ع)
ظهیر
مصعب
پسر حر (ع)

ابن زیاد:
ای اهل کوفه چرخ به کام یزید شد
شکر خدا که دولت او بر مزید شد
مسلم خروج کرد سرش را به باد داد
هانی برای بیعت مسلم شهید شد
هر کس کند مخالفت به بیعت یزید
نامش ز روی سطح زمین ناپدید شد
هر کس کند متابعت شاه کامکار
نزد خدا و خلق خدا روسفید شد

خطیب:
ای اهل کوفه پیر و جوان جمله بنگرید
آورده‌ایم خبر به شما حکم بر عبید
او والی است کوفه و اطراف کوفه را
ابن زیاد را حکومت دارالخلافه را
هر کس کند اطاعت سلطان کامکار
البته می‌شود به جهان میر و نامدار
هر کس کند قبول حسین و امامتش
گردد به دهر خوار و شود خاک بر سرش

ابن زیاد:
ساقی بریز باده گلگون به جام ما
مطرب بزن که دور فلک شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما
خطاب من به تو ای قاصد نکو منظر
بگو به من چه نوشته است اندر این محضر

خطیب:
بدان امیر فرستاده شاه خطه شام
چهار بقچه خلعت به احترام تمام
یکی برای تو و دیگر ایا سرور
برای حر ریاحی سپهبد لشگر
یکی دیگر بود از ابن سعد کینه شعار
یکی دیگر بود از شمر مرتد غدار
بپوش خلعت خود را تو با دل شادان
دیگر تو خلعت هر یک به صاحبش برسان

ابن زیاد:
ساقی بریز می و مطرب بزن نوا
خوش خوان بخوان، بخوان که جهان شد به کام ما
خیزید و یک دو ساغر مینا بیاورید
مینا به کار ناید و صهبا بیاورید
مینا به کار ناید و کشتی کنید پر
کشتی کفاف ندهد دریا بیاورید
ای مجمع عرب همگی مستمع شوید
حکمی رسیده است ز شاه جهان یزید
آید حسین ز شهر مدینه سوی عراق
باید به کشتنش بنمایید اتفاق
مضمونش این بود که همه قوم محتشم
باید که راه تنگ بگیرید از کرم
یا بیعت یزید نماید کنون قبول
یا تغی کین کشید به پرورده بتول
کنون بیا به برم ای خطیب نیک کلام
بگو چه نکته نوشته است اندر این ایام
مرحبا این خطیب نیک کلام
گیر از من تو زود این انعام
زود بر خوان تو حکم سلطان را
کن بیان حکم هادی فرمان را

خطیب:
مستمع باشید خلق کوفه یکسر خاص و عام
تا بخوانم بهرتان فرمان شهنشه تمام
این نوشته آن یکی نامه که بی‌چون و چرا
کرده‌ام در کوفه من والی عبیدالله را
هر که پیچد سر ز حکمش می‌دهم جانش بباد
آتش سوزان زنم بر خانمانش از عناد
لاجرم هر کس که گردد طالب رفتار او
کرده راضی خاطر شه را بسی کردار او
بدان امیر نوشته است شاه خطه شام
یکی رقم به تو با احترام‌های تمام
حکومت است عبید زیاد در کوفه
به خلق کوفه عیان و رفعت و جلال تمام
حکومت ختن را همان خجسته سیر
عطا نموده به حر دلیر نام‌آور
حکومت ری و جرجان به ابن سعد شریر
سپاه موصل و کرکوک را به شمر دلیر
روانه کن همه را با سپاه بی‌حد و مر
دو راه تنگ بگیرند به آن شه با فر

ابن زیاد:
ساقی بریز باده گلگون به جام ما
مطرب بزن که کام جهان شه به کام ما
ساقی نقاب ز رخ خاتون جم بگیر
افتاده است سکه دولت به نام ما
طبال طبل کوب، مغنی بزن نوا
که آورده‌اند سر خط خون امام ما
یاران کجاست حر سرافراز شیرگیر
یاران کجاست حر که نباشد ورا نظیر
گویید بی‌مضایقه آید به محفلم
شاید از او گشوده شود عقده دلم

حر:
هان ای امیر در برت این لحظه حاضرم
لیکن ندانم از چه ره افسرده خاطرم
باشد سه چهار روز که هر لحظه می‌تپد
بی‌اختیار این دل غمدیده در برم
گر مطالبی بود بنما زودتر عیان
شاید دهد جلای به قلم مکدرم

ابن زیاد:
قلیان برای حر دلاور بیاورید
چایی برای او ز سماور بیاورید
ای حر رسیده است ز شام این زمان نوید
آورده‌اند نامه برای من از یزید
مضمونش این بود که حسین آید از حجاز
سوی عراق با حرم آن شاه سرفراز
شورش فکنده است به روی زمین که من
هستم امام خلق به آیین ذوالمنن
بگزین یکی سپهبد کار آزموده‌ای
ز ابطال دهر گوی سعادت ربوده‌ای
با لشگر گران همه خونخوار و جنگجو
تعیین نما سوی شهنشاه کنند روی
آن پردلی که می‌کند این امر را تمام
باشد تیول وی خوی و تبریز والسلام
ای حر معین است که هستی تو در عرب
هم صاحب قبیله و هم صاحب نصب
دشمن‌کش و سپاه‌کش شیر اوژنی
روز نبرد صبد چه قباد و تهمتنی
این امر را به حکم یزید اختیار کن
برخیز آهوان حرم را شکار کن
شوشتر که همه بهترین ملک عالم است
از ملک خود شمار که بهرت مسلم است

حر:
بشنیدم ای امیر همه گفته‌های تو
من هم بر آن سرم که بجویم رضای تو
فرمان تو است آن که من ای خسرو جهان
رو آورم به جانب آن شاه انس و جان
از بهر این عمل چه مرا کردی اختیار
خلوت‌نما دمی که نهان گویمت جواب

ابن زیاد:
برخیز که جانب خلوت کنیم رو
با یکدیگر دمی بناییم گفتگو
هر یک به عقل خویش کنیم استخاره‌آی
از بهر این مقدمه جوییم چاره‌ای

حر:
هان ای امیر گوش به من دار یک زمان
تا گویمت نتیجه این کار را عیان
گفتی مه مدینه برون آمد از حجاز
همراه عون و جعفر و عباس رزم ساز
من با سپاه کوفی و شامی به عزم جنگ
رو آوریم جانب آن شاه بی‌درنگ
هر جا به وی رسم حرمش را کنم اسیر
اقوام و اقرباش کنم جمله دستگیر
این کار نیست در خور ما و سپاه ما
بازیچه نیست جنگ به اولاد مصطفی
آنها ز نسل اسدالله غالبند
در روز رزم همچو هژبران سالبند
عباس اگر به رخش سعادت شود سوار
رو آورد به لشگر جرار بی‌شمار
از صولت و صلابت آن میر محترم
لشگر کند چه گله گوران ز شیر رم
از یک نهیب و نعره الله اکبری
نه لشگری به جا، نه سپهدار لشگری
فرزند ارجمند حسین نامش اکبر است
شبه محمد است به وقت چه حیدر است
آرد اگر به گرز گران آن جناب دست
بر فوج فوج لشگر ما آورد شکست
قاسم نهال نوگل بستان مجتبی
در روز رزم یکه سواریست لافتا (فتی)
آرد اگر به نیزه دل دوز عیون، دست
از جمله‌ای به لشگر ما آورد شکست
بنهد اگر حسین به عقاب سمند زین
شمشیر برکشد ز پی قتل مشرکین
سرهای پر دلان همه افتد به روی خاک
تنهای کودکان شود از بیم چاک چاک
این رزم را تو سهل مدان و مختصر مگیر
این رزم مشکل است و خطرناک ای امیر
هستی بر یزید تو چون صاحب احترام
این چنگ را به صلح مبدل نما تمام

ابن زیاد:
ای حر ز گفتگوی تو آزرده شد دلم
شد صعب‌تر از این سخنان حل مشکلم
من داشتم گمان که تو از فرط پر دلی
بی‌معذرت زنی به کمر دامن یلی
از ظلم و کینه آل علی را کنی تمام
گردی به جاه و مرتبه مشهور خاص و عام
لیکن به باره تو غلط بود این گمان
زیرا که گشته‌ایم به غم و غصه توأمان
اکنون که خوف برده ز کف اختیار تو
مأیوس گشتم از تو و از کارزار تو
زین ادعای بیهده کوتاه کن سخن
دیگر دم از شجاعت و مردانگی مزن

حر:
یابن زیاد نیست مرا خوفی از جدال
همانند روز عید بود نزد من قتال
لیکن کسی که در دو جهان رهنما بود
در رتبه گوشواره عرش علی بود
جدش بود محمد و بابش بود علی
زهراست مادرش به جهان دختر نبی
این امر را چگونه کنم اختیار من
برگو چگونه تیغ کشم بر شه زمن
با او نبرد و حرب نمودن بسی خطاست
هر کس به او ستیزه کند زاده زناست
این امر را تو سهل مدان مختصر مگیر
بگذر ز من تو دست بدار ایها الامیر
بگذر از این اراده که دارای تو در نظر
برپا مکن تو فتنه که راهی‌ست پر خطر

ابن زیاد:
ای شیر صولتان که به هنگام کارزار
هر یک عنان ربوده ز گردان روزگار
از صولت شماست که در عرصه نبود
شاهنشهی برای یزید است برقرار
بنوشته است نامه‌ای اکنون یزید دون
از پر دلان عرصه میدان کارزار
باشد امیر آن که رود سوی کربلا
راس حسین جدا کند از تیغ آبدار

ابن سعد:
بردی از این سخن ز دل جملگی قرار
ما را به نور چشم پیمبر بود چه کار
ابن زیاد هر چه تو فرمان دهی رواست
لیکن به جنگ زاده حیدر کجا رواست
کی تیغ می‌کشد به رخ انور حسین
کی می‌تواند آن که کند خاطرش فگار
بازیچه نیست کشتن اولاد مصطفی
زین گفتگو گذر تو ایا شوم بی‌حیا
جز کشتن حسین هر آن امر دیگری
سازی به حق قیام کنم ای ستم شعار

ابن زیاد:
فرمان چند کرده رقم خسرو زمان
هر یک به نام شهری ایا مهتر جهان
بازیچه نیست حکم یزید است ابن سعد
باشد هر آنچه مصلحت کن برم عیان

ابن سعد:
ای آنکه هست بر تو نظام دلاوران
از کار خویش مانده‌ام آشفته من بدان
نگذشته مدتی ز وفات محمدی
این دم به قتل نوگل او بسته‌ام میان
انصاف ده چه سان به حسین تیغ برکشم
گیرم شهید کینه کنی اکبر جوان
فردا جواب ختم رسولان چه می‌دهی
در نزد جد و باب و خداوند انس و جان
باری ز شمه‌ای که رقم کرده در برت
از نام هر یکی به برم یک به یک بخوان

ابن زیاد:
یابن سعد آن چه در این حکم و در این فرمان‌ست
بصره و موصل و کرکوک و ری و جرجان‌ست
هر که در دل هوس حب ریاست دارد
بی‌تکلم یکی از پنج رقم بردارد
عهده قتل حسین باز به گردن گیرد
برود از ره کین راه به دشمن گیرد

ابن سعد:
گرچه این کار مرا خوار به محشر دارد
خجل اندر بر زهرا و پیمبر دارد
لیک هر کس که بود طالب اسباب جهان
دست از ملت و از دین جهان بردارد
نام ری بردی و از دین برونم کردی
گر بگویم ز من این قول که باور دارد
رقم سلطنت ری بده اینک تو ببین
کیست بر قتل حسین دست به خنجر دارد
نایب سلطنتم کن که ز جورم زهرا
معجر نیلی از این واقعه بر سر دارد

ابن زیاد:
ای حر نامور تو به نام‌آوران قوم
کمتر نئی به دهر تو از پردلان قوم
از چه نشسته‌ای خموش ای عزیز من
خنجر بکش به خنجر آب آوران قوم
بر بند آب را به رخ خسرو جهان
تا نام تو به دهر شود از سروران قوم

حر:
ای میر با نظام توای کاردان قوم
از دل ذلیل دهر همه مهتران قوم
بنشسته‌ام خموش ز تعبیر روزگار
هر لحظه طرح نو رسد از یاوران قوم
حیران و واله غرق محیط فکارتم
غواص‌وار غوطه خورم در میان قوم
این کار نیست در خور من ایها الامیر
بگزین یکی سپهبدی از سروران قوم

ابن زیاد:
ای حر مکن تو وحشت و کم اضطراب کن
خود را به یاد خلعت شه کامیاب کن
خوش ساعتی است جمله بپوشان به تن زره
در نزد خلق جلوه چه افراسیاب کن
فرزند حر بیا که دهم خلعت تو را
در این سفر حمایت احوال باب کن
مصعب بپوش خلعت و بر جنگ دلیر
کتف زنان کبود ز چوب و طناب کن
ای میر آخور از همه اسبان تیزرو
آهو روش چهار فرس انتخاب کن
گلگون و نیله و کهر و دیگری سمند
از یال تا به دم همه پرپیچ و تاب کن
گلگون برای حر که سپهدار لشگر است
زین و یراق برزن و چون آفتاب کن
چون شمر رخت ماتمیان را کشد به نیل
آن اسب نیله‌اش تو به زیر رکاب کن
از بهر مصعب آنکه نظیرش به دهر نیست
اسب کهر لجام بنه ماه‌تاب کن
از بهر ابن سعد تو اسب سمند را
آور به زیر زین به زودی شتاب کن
ای حر تو کم هراس و کم اضطراب کن
رزمی چو رستمانه و افراسیاب کن
چون روبرو شدی به حسین وقت گفتگو
آهسته نی، درشت سوال و جواب کن
خلعت برای حر دلاور بیاورید
شال و قبا و خنجر و اسپر بیاورید

حر:
حمد خداوندگار راحم قدوس
تحفه و صلوات بر محمد مبعوث
چند خورم زین جدال غصه و افسوس
مطرب حربی برآر زلزله از کوس
بهر محمد فریضه آمده صلوات
شاهد مدح علی‌ست چند از آیات
جمله ثنا خوان او جماد و نباتات
بضعه احمد به پیشش آمده مأنوس
مطرب حربی برآر زلزله از کوس
ای زره تنگ حلقه در بر من باش
حافظ جان در بدن، تو بر تن من باش
گر رسد عباس به جنگ یاور من باش
دانه این حلقه‌هات من بزنم بوس
مطرب حربی برآر غلغله از کوس
مغفر زرین تو دفع خصم نمایی
باب فتوحات بر رخم بگشایی
دفع مخاصم تو از سر بنمایی
من نهمت بر سرم چو افسر کاووس
مطرب حربی برآر غلغله از کوس
تیغ مرصع توری که در صف هیجا
خون بخوری جای آب از تن اعداء
رأس یلان بر یلان بر زمین چو صخره شماع
از تو درافتد در او معلق معکوس
مطرب حربی برآر غلغله از کوس
ای تو سپر ای به تن مهین مدور
حافظ و مستحفظی به شخص هنرور
کتف بیندازمت چه نقش مصور
تا به تماشا رسد تهمتن و هم طوس
مطرب حربی برآى زلزله از کوس
ای فرس بادپا تو رخش تکاور
شو چه کمک در میان خون تو شناور
گرم به رفتن برو چه رفتن طاووس
مطرب حربی برآر غلغله از کوس
یارب گواه باش که از دل نمی‌روم
راضی به قتل سبط پیمبر نمی‌شوم
یارب چه سان به روی حسین تیغ برکشم
دستم بریده باد اگر تیغ برگشم
حر کجا و دشمنی آل مصطفی کجا
گویم چه در جواب بر خیره‌النساء
لیکن چه چاره حکم یزید دغاست این
ناچار رفتنم، ذمی حرب شاه دین

هاتف:
ای حر خورشید رو تعجیل کن تعجیل کن
ای دلیر کامجو تعجیل کن تعجیل کن
زود رو در خدمت شاه شهید
ای دلیر کامجو تعجیل کن تعجیل کن

حر:
می‌روی ای حر که بندی آب بر آل رسول
در میان جنت و دوزخ یکی را کن قبول
هاتفی گوید ز مابین زمین و آسمان
خوش به حالت حر روانی جانب باغ جنان

هاتف:
خدمت سلطان مظلومان حسین
زودتر خود را رسان ای نور عین
روی در جنت نما ای باوفا
جمله شادانند از بهر شما

حر:
نمی‌دانم چه حکمت باشد از بهر من ای داور
کمر بستم پی قتل حسین فرزند پیغمبر
دمادم می‌رسد مژده مرا از عالم بالا
اگر صد جان مرا باشد کنم ایثار آن مولا
ولیکن طبل بنوازید تا گردد حسین آگاه
اگر چه مژده می‌آید مرا بر جنت الماوا

ابن زیاد:
ای ابن سعد نیز تو با جمله یاوران
سردار این سپاه تو را کرده‌ام بدان
باید چنان تو تنگ بگیری به کارزار
شاید ز راه ظلم کند بیعت اختیار
این خلعت از یزید به تو می‌دهم بدان
باید سر حسین نمایی تو بر سنان

ابن سعد:
کنون قتل حسین از جان و دل در کار می‌بندم
ز بهر ملک ری کافر شوم زنار می‌بندم
بزن طبل بر طبل و برآور صوت طبلان را
که امروز بر لشگر سپهسالار می‌گردم

ابن زیاد:
ایا شیر بیابان بلا ای شمر ذالجوشن
غضب آلوده سردار سپاه ای مرد شیرافکن
عجب خاموش بنشستی مگر خوفت به دل آمد
ز زور بازوی سردار نسل شاه خیبر کن
زمانی همچو سرداران تو دستت را بزن بالا
برای قتل شاه دین بزن اندر کمر دامن
چه داری در نظر ای شمر مردود ستم گستر
نما این راز را افشا برم ای ظالم پر فن

شمر:
ز خون آل حیدر گر نسازم دشت را گلشن
عبث خوانند در عالم مرا شمر ابن ذالجوشن
تمام آل احمد را به دشت کربلا از کین
بریزم از دم تیغ ستم من خونشان از تن
منم آن کس که اندازم ز پشت زین به روی خاک
تن پاکی که پروردیش زهرا بر سر دامن
منم آن کس که سازم غرق خون از تیغ خون ریزم
منم آن کس که اکبر را بدرم مثل روئین تن
اگر باشد سلیمان جهان هم رزمم در میدان
ربایم از سر زینش چه آن گردان روئین‌تن

ابن زیاد:
چیست منظورت بگو ای صاحب تیغ و سنین

شمر:
عزم آن دارم که بندم آب بر روی حسین

ابن زیاد:
غیر از اینت چیست منظور ای دلیر جنگجو

شمر:
در رسیدن تیر بارانش کنم از چارسو

ابن زیاد:
فکر دیگر چیست با من بازگو ای پر جفا

شمر:
دست عباس علی را سازم از پیکر جدا

ابن زیاد:
مطلب دیگر چه می‌باشد مکن از من نهان

شمر:
جسم اکبر را ز خنجر می‌کنم در خون تپان

ابن زیاد:
دیگرت مطلب چه باشد بازگو ای کامکار

شمر:
عیش قاسم را عزا سازم که ماند یادگار

ابن زیاد:
آشکارا کن تو منظور خودت ای محترم

شمر:
حلق اصغر را ز پیکان بلا از هم درم

ابن زیاد:
بازگو دیگر چه منظوری‌ست اندر سر تو را

شمر:
با دم خنجر حسین را سر ببرم از قفا

ابن زیاد:
بعد قتل سبط پیغمبر چه داری در خیال

شمر:
جسم او را با شمر اسبان نمایم پایمال

ابن زیاد:
بعد از اینت چیست منظور ای تبه کار لعین

شمر:
خیمه را ویران کنم بر فرق زین‌العابدین

ابن زیاد:
با سکینه دختر او پس چه‌ها خواهی نمود

شمر:
ای امیر از ضرب سیلی می‌کنم رویش کبود

ابن زیاد:
مرحبا بر تو ایا شمر ستمکار شدید
مرحبا بر تو ایا دشمن آل حیدر
کمر قتل حسین را تو ببندی به میان
بشو این دم تو روان با سپه بی‌حد و مر
رقم ملک ری و خلعت نیکو بستان
لایق خدمت تو هست همین خلعت زر

شمر:
امشب ز ساغر می ساقی شراب خور
بر دولت یزید شده کامکار شمر
ساقی بریز باده گلگون به جام ما
مطرب بزن چغانه که شد بخت یار شمر
پوشم به تن زره که مرا آمده غرور
بندد کمر به قتل شه دین شعار شمر
ای خود زرنگار درخشنده چوی شوی
شایسته‌ای به تارک خورشیدوار شمر
احسنت بر تو ای خنجر خونریز نابکار
جان‌های پردلان ز تو گردد شکار شمر
پوشم به پای چکمه که دارم سر سفر
شاید فتد به کرببلا رهگذار شمر
بر پای چکمه تا شکنم سینه حسین
ای بخت واژگون دل امیدوار شمر
طبال بهر رفتن ما اضطراب کن
از های و هوی طبل جهان را خراب کن
ای تیغ بی‌دریغ تو در دشت کربلا
از خون حلق تازه جوانان خضاب کن
طبال طبل کوچ بزن بهر رفتنم
عزت برای ماست ز ما اجتناب کن

نوشته شده در جمعه 18 فروردین 1391 ساعت ساعت 14 و 32 دقیقه و 11 ثانیه توسط جواد صفری نظرات |


Template By : Salehon.ir