تبلیغات
انواع تعزیه و نسخ تعزیه - نسخه ی تعزیه ی شهادت حضرت عباس


انواع تعزیه و نسخ تعزیه

مجلس تعزیه شهادت حضرت عباس

فرهنگ: مجلس تعزیه شهادت حضرت عباس در زمینه اراک و منسوب به میرانجم است

زینب:
«عباس علمدارم نور بصر زینب
ترسم كه شود نیلی معجر به سر زینب
تا سایه تو باشد ما پرده‌نشین باشیم
بعد از تو به غارت رفت معجر ز سر زینب»
ای ماه بنی‌هاشم خورشیم لقا عباس
ای نور دل حیدر شمع شهدا عباس

ابن‌سعد:
ای شهنشاهی كه چون بر صدر زین ماواكنی
با اشاره رستخیز محشری برپا كنی
سید قرآن نسب طاها لقب یاسین حسب
باید اینك سرخط مافوق ما امضاء كنی
یا كه بنما بیعت ما را ز جان و دل قبول
یا كه عباست روان بر جانب میدان كنی
كه هل من مبارز منی حسین تشنه جگر
مبارزی بفرست یا حسین سوی لشگر

امام حسین:
(ای سمیع و صانع و ستار رب العالمین
كینه‌های خفته را بیدار از عدوان ببین
یا علی یكدم نگه بر حال فرزندت حسین
كربلای پر بلا را تنگ چون زندان ببین

علی‌اكبر:
ای زمین كربلا تو حال اكبر را ببین
كودكان را تشنه لب اندر سر خاك ببین
آمده بابم حسین اندر زمین كربلا
دور او را لشگر بی حد و مر یكسر ببین

زینب:
(اختر برج دو عالم ای شه دنیا و دین
در زمین كربلا این ظلم بی‌پایان ببین
یك طرف باشد حسینم بی‌كس و بی‌اقربا
یك طرف احباب او را بی‌سروسامان ببین

عباس:
ای ولی حضرت خلاق رب‌العالمین
ای پناه بی‌كسان بی‌شمری اعدا ببین)
(یا علی چندان مسافت از نجف تا كوفه نیست)
سر برآر از قبر ما را بی‌سروسامان ببین
ما در این صحرا غریب، بت‌پرستان می‌كشند
انتقام نهروان از شاه مظلومان ببین


امام حسین:
«بیا نزد من ای زینب الم پرور»
كه مطلبی به شما دارم اندر این محضر

زینب:
چه مطلب است بفرما تا روا سازم
حصول مطلبت از عین مدعا سازم

امام حسین:
كجاست نور دو چشمان حیدر صفدر
كجاست قوت جان حسین ایا خواهر
بمن بگو چه خبر داری از سلاله ناس
بگو به نزد من آید برادرم عباس

زینب:
چه زینبی شده‌ام هم قرین آه و نوا
فقان و آه ز درد و فراغ كرببلا
ای علمدار سپاه خسرو گردون و قار
در حضور سرور لب تشنگان پایی گذار

عباس:
اسلام ای در اذل شیرازه بند كاف و نون
بهر تعظیم تو خسم پشت سپهر نیلگون
السلام ای عرش دوش مصطفی ماوای تو
السلام ای آسمان هفتمین شد جای تو
السلام ای مهد جنبان‌ت جناب جبرئیل
چیست فرمانت بفرما تو به این عبد ذلیل

امام حسین:
علیك من بتو ای نور چشم اشرف ناس
یگانه گوهر بحر شجاعت ای عباس
عباس رشید من ایا نور دو چشمان
«برادر یكی مشك و برو جانب عدوان
بر گوی بر آن قوم حسین گفته شما را
كس آب نبندد به روی گبر و نصارا
آبی كه بود مهریه حضرت زهرا»
از بهر چه بستید به روی عترت طاها

عباس:
بفرمان تو ای سرور به جان منت پذیرم من
بر آن روباه صفت‌ها چون غضنفر شیر گیرم من
نه پیچم سر من از فرمان نه اندیشم من از عدوان
اگرچه نیست هم رزمم هزاران رستم دستان
«به ابن سعد بگوئید ای خدا نشناس»
طلب نموده ترا پورمرتضی عباس

ابن‌سعد:
چه مطلب است ایانور چشم اشرف ناس
چه حالتست كه می‌بینمت من ای عباس
به دوش مشك بر اندام خود نمود كفن
ترا خیال چه باشد بیان نما با من

حضرت عباس:
ایهاالقوم ظلم من نور چشم حیدرم
من علمدار حسین سقای فوج لشگرم
گر كه خواهید از نژادم ای سپاه شامیان
منصب خود را یكایك بر شماها بشمرم
یاد دارید جنگ صفین ای گروه ظالمان
همره باب كبارم من همان نام آورم
باب من باشد علی آن شهسوار لافتی
آنكه بتها را بخاك افكند از طاق حرم
نام من عباس باشد ای گروه بد شمار
هر كه شناسد من همان اژدر درم
آستین بالا زنم من گر كشم تیغ از غلاف
لشگرت را از مغارب تا مشارق می‌برم
چون كنم اذنم نداده شاه مظلومان حسین
اذن می‌دانم نداده خائف از آن سرورم
الغرض من از برای مشك آبی آمدم
ره دهیدم مشك آبی من برم سوی حرم

ابن سعد:
«ای قاصد سلطان شهیدان مطلب آب
این آب بود بهر شما گوهر نایاب»
«برگو به حسینت گو از این آب امید است»
امید در این مرحله بیعت به یزید است

عباس:
خوب تهدیدی نكردی ای لعین نشئتین
اذن جنگ گر داشتم از شاه مظلومان حسین
آب می‌بردم بضرب ذوالفقار حیدری
پاك می‌كردم ز میدانگاه خیل لشگری
اكنون برو كه جان سلامت بری بدر
تا چرخ با من و تو چه سازد دم دیگر
(امان از خجالت مردم)
بی‌آب روم خیمه به طفلان چه بگویم
رفتم به لب آب و ندید آب گلویم
با مشك تهی و لب خشكیده چه حاصل
گویم چه جوابی به سكینه ز غم دل
ای برادر ابن سعد آن بوالفضول
گفت اگر بیعت كند سبط رسول
با یزید، آندم تواند نوشد آب
قطع می‌گردد سوال و هم جواب

امام حسین:
باشد محال بیعت او را كنم قبول
تسلیم ظلم كس نشود زاده رسول
گر پاره‌پاره جسم علی‌اكبرم شود
گر پایمال نعل فرس پیكرم شود
من صلح با یزید ستمگر نمی‌كنم
بیعت به آن پلید بد اختر نمی‌كنم
به دشت كربلا فردا بلائی می‌شود نازل
كه من بسیار زین غم بر حریم خویش نالانم

عباس:
تو آن شاهی كه داری صد سلیمان را به دربانی
چرا از دست اعدا اینقدر در آه و افغانی
تو جنب‌اله، تو باب‌اله، تو هستی قدرت یزدان
ترا دست یداللهی ز حق گردیده ارزانی
تو داری شش برادر با برادرزاده‌ای سرور
كه هر یك در شجاعت ارث دارند از یداللهی
چه باشد آن بلا نامش بمن آقا بیان فرما
كه از بیرحمی او بر حریم خود هراسانی

امام حسین:
آن بلا از كوفه نازل می‌شود بر این زمین
نام آن ملعون بی‌ایمان بود شمر لعین
به دشت كربلا فردا بلائی می‌شود نازل
كه من بسیار زین غم بر حریم خویش نالانم
برو خواهر بیفكن بستر عباس را اكنون
كه می‌باشد غنیمت جان خواهر امشبی اكنون

عباس:
بما ای آسمان تا چند كینه
چه می‌خواهی ز سلطان مدینه
برادرزاده‌های نازنینم
دلم خواهد شما را سیر بینم
برادرزاده‌ها دورم بیائید
چه پروانه به دور شمع آئید
حسین امشب دیگر یاور ندارد
به غیر از ما كسی دیگر ندارد
خیال یاری سلطان خوبان
مرا باشد بر سرای عزیزان
علی‌اكبر غزال مشك بویم
بیا بنشین عمو در روبرویم
من آن شیرم كه از غزوه نترسم
ز دریاهای پر لشگر نترسم
ولی خوف من از بهر حسین است
دلم از بهر او در شور و شین است
روید در خیمه خود ای عزیزان
ببینم چیست تكلیف ای محبان
به امر شاه دین سلطان خوبان
روم در خواب من با چشم گریان

امام حسین:
خواهر زبان حاست هم دم بنال امشب
هر گفتگو كه داری كن لفظ حال زینب

زینب:
امشب شب وداع‌ست فریاد از جدایی
دشمن پر نزاعست صد داد و از جدایی

امام حسین:
امشب دو دست عباس در زیر سر نهاده
فردا چه شاخ طوبا دست از تنش فتاده

زینب:
امشب حسین وضو ساخت از آب دیده تر
فردا كند تییم بی‌غسل و سدر و كافور

امام حسین:
امشب علی‌اكبر در بستر فراغت
فردا شود چه بسمل در بهر خون شناور

زینب:
امشب عروس قاسم در بستر فراغت
فردا ز خون قاسم بر دست و پا حنا بست

امام حسین:
خواهر امشب تو دل‌سوزی نما
بهر یارانم كفن‌دوزی نما
می‌روم در خواب ای حی كریم
قلت بسم‌الله الرحمن الرحیم

زینب:
هر كجا درد و غصه بسیار است
قسمت زینب دل افكار است
خانه‌ات آبادی چرخ كهن
خوش مقام و منصبی دادی بمن
خواستم با بخت پیروزی كنم
شد نصیبم تا كفن‌دوزی كنم
من كفن برم كفن دوزم كفن
بهر اندام جوانان من كفن
این كفن باید بلند از حد برید
بهر عباس علمدار رشید
این كفن از آن كفن كوچك‌تر است
زیب بالای علی‌اكبر است.
این كفن از فضل و این از جعفر است
این كفن از بهر قاسم بهتر است
این كفن برم به صد سوز و محن
بهر عبداله و فرزند حسن
این دو تا از بهر دلبندان خود
این كفن‌ها بهر فرزندان خود
خدایا بر مراد دل رسیدم
كفن از بهر طفلانم بریدم
در اینجا جای عبداله خالی‌ست
كه تا بیند كه زینب در چه حالیست
نگوئیدم دل زینب چه سنگ است
چه سازم بر حسینم كار تنگ است
نه فلك بنگر تو بر این نه كفن
این كفن‌ها را ببین اطراف من
زینب ز جای برخیزد درد دلی بیان كن
تنها نشین به كنجی بر حال خود فغان كن

عباس:
چرا نمی‌رود بخواب دو چشم اشكبار من
یقین كه هست دخترم به چشم انتظار من
به سركشی روم برون ببارم از دو دیده خون
بود یقین بخواب ناز حسین تاج‌دار من
برادر جان حسین قربان نامت
برادر نیستم هستم غلامت
زمانی در كنارت می‌نشینم
از آن ترسم دگر سیرت نبینم
هزاران شكرای جان برادر
كه تو خوابیده‌ای راحت به بستر
ز بالینت روم من با دل زار
مبادا سازمت از خواب بیدار
ای خواهر دل فكار زینب
محنت كش روزگار زینب
از بعد حسین شوی تو خواهر
آواره به هر دیار زینب
از اول كودكی شدی تو
با محنت و غم دچار زینب
در دهر مصیبت عظیمی
دیدی و شدی دچار زینب
اول غم جد و باب و مادر
دیدی تو به روزگار زینب
وانگه جگر حسن بدیدی
در طشت عقیق‌وار زینب
از دیده مریز اشك امشب
عباس نشسته در كنارت
یادآر كه در مدینه بودند
عباس و حسین نقاب‌دارت
بنمود قرق علی‌اكبر
قاسم ز وفا ركاب‌دارت
ای وای كه وقت شام رفتن
یك تن نبود معین و یارت
كن صبر تو در همه مصایب
قربان دو چشم اشك‌بارت
(آی امیدم علی جان رشیدم علی‌جان)
علی فدای كاكلت فدای عطر سنبلت
عمو كشم قراولت جوان گل عذار من
عباس خیز از جا امشب نه وقت خوابست
پاس حرم نگهدار دشمن پی نزاعست
ثلث شب است یاران بیرون روم من زار
گردم به دور خیمه اكنون در این شب تار

سكینه:
«ای مسلمانان امان از تشنگی»
تشنه‌ام یاران فغان از تشنگی
كو مسلمانی به فریادم رسد
بلكه او یك قطره آبم دهد

عباس:
می‌رسد صوت سكینه لفظ حال
گوئیا از تشنگی دارد سوال

سكینه:
ای عمو مردم بفریادم برس
تشنه كامان را تویی فریاد رس

عباس:
ای سكینه‌ای مرا نور دو عین
گریه كم كن ای گل باغ حسین
پهلوی عمو بخواب ای مه‌لقا
تا بخوانم ذكر خوابت حالیا
بلبل باغ حسینم لای لای
قمری نور دو عینم لای‌لای

سكینه:
خواب بر چشمم نمی‌آید عمو
«جرعه آبی كن برایم جستجو»

عباس:
«رو سر بالین زینب آب نوش»
آتش دل را دمی بنما خموش

سكینه:
می‌روم در نزد زینب حالیا
تا بنوشم آب از راه وفا
تشنه‌ام عمه به فریادم برس
عمه جان زینب به فریادم برس

زینب:
«كیستی بالین من این نیمه شب؟

سكینه:
من سكینه دختر میرعرب

زینب:
در كجا بودی سكینه دخترم

سكینه:
آب می‌خواهم ایاتاج سرم

زینب:
سكینه جان ز رویت شرمسارم
تو میدانی كه من آبی ندارم
رو سر بالین عمو عمه‌جان
بلكه باشد آب ای روح روان

سكینه:
عمه‌ام آبی ندارد ای عمو
جرعه آبی كن برایم جستجو

عباس:
سكینه بلبل شیرین زبانم
مكن گریه مزن آتش به جانم
لبت از تشنگی تب‌خال بسته
دلت مثل دلم صد جا شكسته
چه سازم ای كریم حی سبحان
ندارم آب بهرش من ز احسان
رو سر بالین اكبر آب هست
آب بهر تشنه بی‌تاب هست

سكینه:
می‌روم بالین اكبر حالیا
تا دهد یك جرعه آبم از وفا

علی‌اكبر:
كیستی این نیمه شب بالین من

سكینه:
دیده بگشا ای گل نسرین من

سكینه:
علی‌اكبر بقربانت برادر
نمی‌پرسی چرا احوال خواهر

علی‌اكبر:
در كجا بودی سكینه خواهرم
آب خواهم ای علی‌اكبرم

علی‌اكبر:
سكینه جان ز رویت شرمسارم
تو میدانی كه من آبی ندارم
منصب سقایی‌ات ای نور عین
به عمویت داده بابایت حسین

سكینه:
اكبرم آبی ندارد ای عمو
جرعه آبی كن برایم جستجو

عباس:
دختر بی‌صبر و تابم شد خموش
ای سكینه جان چرا رفتی ز هوش
خوب سقایی شدم در كربلا
خوب آب آورده‌ام بهر شما
یا شود فردا دو دست از من جدا
یا بیارم آب از بهر شما
رو سر بالین بابایت حسین
آب نوش ای قمری باغ حسین

سكینه:
پدر از تشنگی حالی ندارم
پریشان گشته بابا روزگارم
پدرجان فكر آبی بهر طفلان
به فریادم برس ای شاه خوبان

امام حسین:
یارب ببین حال من و دیده ترم
در گاهواره تشنه آبست اصغرم
هرچند تشنه‌اید و بد گرم آفتاب
ساكت شوید تا كنم این لحظه فكر آب
ای نور چشم احمد مختار اكبرم
پنهان بیاز جمله انصار در برم

علی‌اكبر:
لبیك ای امیر عرب سید بشر
جانم هزار مرتبه قربانت ای پدر
من سر بكف ستاده به خدمت چند بنده وار
امر مطاع چیست ایا شاه تاج‌دار

امام حسین:
ای نور دیده‌گان من این لحظه با شتاب
رو كن بسوی لشگر كفار ناصواب
بردار مشك خالی و روكن سوی فرات
از سوز تشنگی تو بده كودكان نجات

علی‌اكبر:
منت پذیرم ای شه اورنگ اقتدار
بندم كمر به امر تو ای باب تاجدار
سوی فرات می‌روم این خسرو زمان
تا مشك آب آورم از بهر كودكان
مستحفظین آب روید حال در كنار
ورنه تمام را بفرستم بسوی نار

ابن سعد:
كیستی ای جوان گل رخسار
به فرات آمدی برای چه كار
تو به ما دوستی و یا دشمن
نام خود را بیان نما بر من

علی‌اكبر:
وارث عرصه یلی ای سپه دغامنم
زاده مرتضی علی‌اكبر مه‌لقا منم
آمده‌ام در این مكان شور پسین كنم عیان
خصم تن مخالفان گوهر پربها منم
اكبر مه‌لقا منم
تیغ گرفته‌ام به كف تا ز عدو كنم تلف
تاز سپاه صف به صف برفكنم ز پا منم
شكل كفن قبای من خون گلو حنای من
عشرت من عزای من جمله شده فنا منم
اكبر مه‌لقا منم

ابن‌سعد:
اگر كه آب بگیرد تمام كل جهان
نمی‌دهیم به شما غیر ناوك پیكان

علی‌اكبر:
اگر خسته جانی بگو یا علی
اگر ناتوانی بگو یا علی

ابن سعد:
ایا گروه بگیرید نقد جانش را
به مرگ او بنشانید یاورانش را

علی‌اكبر:
فرات ای فرات ای فرات ای فرات
سكینه بود منتظر از برات
كبوتر ز تو متصل می‌خورد
سكینه چرا خون دل می‌خورد
پر گشت مشك آب برم سوی خیمه‌ها
فرصت اگر دهند مرا قوم اشقیاء
الله‌اكبر از پی نصرت ادا كنم
عموی خود خبر از این ماجرا كنم
شد شام ظلمت از حبش و زنگ آشكار
بهر كشیك خیمه علم سازم استوار
به‌به عجب شبی‌ست شب آخرین وداع
فردا شود ز خون من این دشت لاله‌زار
باد صبا سلام مرا بر علی رسان و بگو
(بابا یا علی مهمان‌نواز باش)
فردا رسند خدمتت هفتاد و دو جان نثار
كو قاصدی كه مژده به ام‌البنین دهد
كی پیر خسته دیده برآور ز انتظار
سی ساله نوجوان تو فردا شود شهید
سی سال شكر حق كن و سی ماه روزه‌دار
اصحاب مستعد به فدا گشتن هر یكی
یك خفته یك نشسته زنان جمله اشكبار
هیهات پس كجاست علی‌اكبر جوان
شبه رسول، عزیز حسین نیست آشكار

علی‌اكبر:
هنگام رستخیز بر این قوم كافر است
از جد نامی‌ام مدد الله‌اكبر است
الله‌اكبر
الله‌اكبر

عباس:
«تكبیر از كجا و صدا ز كدامین دلاور است
بی‌شك صدای نو خط ناكام اكبر است
او رفته در فرات گمانم برای آب»
باشد زبان حال ببندم به رخ نقاب
گردم سوار مركب و بندم سر رهش
بینم چگونه هست دلیری و جراتش

ابن سعد:
مگذارید لشگر همین نوجوان
برد آب از بهر شاه جهان

عباس:
تو ای عباس یك دم ترك این آَشوب و دعوا كن
در اینجا لحظه‌ای رزم علی‌اكبر تماشا كن
علی‌اكبر علی را زنده كرده سر تو بالا كن
بمثل مار پیچیده نظر بر قلب اعدا كن
جان بقربانت علی ابن الحسین
ارث داری تو ز بابایت حسین
یك حمله می‌برم به علی‌اكبر جوان
از بهر امتحان به همان تازه پهلوان
اگر خسته جانی بگو یا علی
اگر ناتوانی بگو یا علی


علی‌اكبر:
ای سیاهی تو كه باشی كه گرفتی سر راهم
در این تیرگی شب به من دوست و یا
دشمنی، هر لحظه برآور تو صدا را،
ای سیاهی به گمانم كه شبیخون بنمودی
به سرا پرده سلطان غریبان، یا كه
جاسوسی از آن فرقه اشرار، مگر اندیشه
نداری تو ز عباس علمدار عمو جان رشیدم
كه به یك حمله برآرد قوم دغا را

علی‌اكبر:
ای سیاهی از چه سخن بازنگویی، سر
راه از چه به من تنگ گرفتی، به خیالت
كه مرا خوف بود از تو، ایا مرد عرب اگر
این دفعه نگویی تو جوابم، به همان
عزت بابم، كه چنانت بزنم تیغ شرربار
به توفیق خدا را، الله‌اكبر

عباس:
قربانت علی جان امیدم علی‌جان

علی‌اكبر:
آی عمو جان غلط كردم ببخشا عمو جان


عباس:
عمویت عباس قربانت ای رعنا جوان
آمدم جانا سر راهت برای امتحان
تا ببینم جراتت را ای شبیه مصطفی
ارث داری تو ز جدت مرتضی

علی‌اكبر:
كی بود گمانم تو بگیری سر راهم
نشناختم عمو تو ببخشای گناهم

عباس:
علی‌اكبرم مرحبا مرحبا
ببر آب را زود در خیمه‌ها

علی‌اكبر:
بابا به فدایت بنمودم سر و جان را
بستان ز غلام خودت این آب روان را

امام حسین:
ای نور دیدگان من این لحظه با شتاب
از سوز تشنگی تو بده كودكان نجات

علی‌اكبر:
عزیزان آب نوشید آب نوشید
ز سوز تشنگی كمتر خروشید

ابن سعد:
فصل بهار است و گل دمیده به بستان
ساعتی ای ابن سعد باش تو خندان
گو به عزل خوان نوای نغمه برآرد
تا كه فرحناك گردد این دل خندان

شمر:
می‌رسم از كوفه با سپاه فراوان
خدمت بن سعد با حكومت و فرمان
به چه زمینست این زمین معطر
به چه بساطی‌ست در میان بیابان
شمر از اینجا به احتیاط گذر كن
لرزه به جانت فتد ز صولت شیران
چشم گشاید ز خواب اگر علی‌اكبر
زخم خورد آهوی قلب جمله دلیران
غافلی عباس هست دست خداوند
دست خدا را كس نبسته بدوران
اخبر اخبر ای سپه كوفی و شامی همه آگاه
شوید ادخله بالكرببلا شمر جفاكار پی قتل حسین فی یوم‌العاشورا و یقتلونی فی اصحاب الحسین و بالخیام الحسین
طبل كوبید ای گروه دغا
تا شود این سعد دولت آگاه
عجب بساط شریفی‌ست بپاست در اینجا
حقیقتا نظر كبریاست در اینجا
تمام خلق منظم زهر طرف نگرم
یقین كه فاطمه صاحب عزاست در اینجا
به حق شاه ولایت علی ولی‌الله
وجود جمع سلامت بدار انشاءالله
طبل كوبید ای سپاه دغا
تا شود این سعد دولت آگاه
با خبر لشگر شام و سپه كوفه رسانید خبر بر، پسر سعد
جفا گستر و بر حر دلاور، به همه كهتر و مهتر، چه سواره
چه پیاده همه لشگر، بدانند كه شمر آمده در كرببلا مژده
شما را، نوازید شما طبل جفا را،
مژده ای باد صبا بر به خیام پسر فاطمه برگو
تو با زینب و كلثوم و رقیه و سكینه و دگر
مفخر عباد، همان سید سجاد، خبردار كه شمر
آمده در كرببلا مژده شما را
بنوازید شما طبل جفا را،
همه آل علی عترت اطهار بدانند، كه
سوغات بیاورده‌ام از بهر اسیری، غل و زنجیر
به همراه سپاهی كه ز شداد بتر نسل شیاطین،
همه لامذهب و بی‌دین، ز پی قتل شه دین،
همه طرح و همه رنگ و همه نی بر سر چنگ و همه
غافل ز خدا و ز قیامت كه ببرند سر میرعرب،
فخر عجم، سیدسادات جنان را،
بنوازید شما طبل گران را،
یارب این صحرا عجب صحرای غم‌افزاست این
كز ورودش جوی خون [جاری به] شما ماست این هر طرف از شش جهت از چهار اركان بنگرم
كاندرون نازل بلا از عالم بالاست این
كی تواند جان برد از دست این كوفی حسین
گرچه واقف از وجودش خلقت بالاست این
هان روم در خدمت بن سعد گردد با خبر
شمر آمد كربلا یا فتنه و غوغاست این

ابن سعد:
منتظرم تا ز شام قاصدی آید
بلكه دهد جنگ را به صلح به پایان
بار خدایا رسان تو در برم ایندم
شمر دلیر شجاع خرم و خندان

شمر:
ای سر جمله سر و ران زاده سعدالسلام
جاه و جلال و عزتت باد همیشه برقرار
اجازه می‌دهی كه من داخل بارگه شوم
مجلس عشرتت تمام باد زنای چنگ نی
امر نمای حاضرین دور شوند از برت
از تو سوال می‌كنم زود بده جواب من
دوستی تو با یزید صدق بود یا دروغ
خلعت و سیم و زر مگر یزید، دولت، بتو نداد
وعده نداد بصره را یكسره او بتو دهد
هیچ خلل بقول او دیده كسی بروزگار
با همه دوستی او پشت بقول او چرا
هیچ خلل بقول او دیده كسی در این جهان
بهر چه آمدی بگو با سپه اندر این زمین
چه دوستی چه دشمنی چه كرده‌ای بكربلا
ز آب بستن بر حسین یزید را چه فایده
بهر چه ابن سعد دون جنگ نكردی با حسین
حكم چه داده است بتو گوی بمن در این مكان

ابن سعد:
شمر مباش اینقدر ملول و خروشان
پند مرا گوش دار از دل و از جان
بهر چه خواهی كشی حسین علی را
تا بدهندت حكومت ری و جرجان

شمر:
(گوش كن ابن سعد این حكمیست از
عبداله یاد به تو ای ابن سعد
بمن خبر رسیده كه با حسین ابن علی از در
سازش درآمدی و مسامحه كرده‌ای با رسیدن
این حكم یا از حسین بیعت می‌گیری یا وارد
جنگ می‌شوی مردان را گردن می‌زنی
و زنان را اسیر می‌نمایی پس از آنكه مردان
را گردن زدی دستور می‌دهدی اسبان را
نعل‌بندی كنند و بر بدن كشته‌گان
بتازند می‌دانم بدنی كه روح ندارد تازاندن
اسب بر او اثر نمی‌بخشد اما چون دستور
و حكمیست صادر شده باید به معرض
اجرا درآید اگر چنین كردی سپهبد لشگری
وگرنه فرماندهی لشگر با شمر ابن ذالجوشن
ضبابی می‌باشد والسلام علیكم و رحمت‌اله
و بركاته عبیدالله زیاد فرماندار كوفه از طرف
امیرالمومنین یزیدابن معاویه

ابن سعد:
شمر شریر لعین ای رئیس شجاعان
ای كه ز دست تو فتنه سر به گریبان
من به گمانم تو آمدی چو ز كوفه
بهر من آورده‌ای حكومت و فرمان
لیك تو بر عكس آنچه فكر نمودم
با ز طلب‌كاری از من ای سگ نادان

شمر:
من به خیالم به دشت ماریه جنگ است
بر پسر بوتراب حوصله تنگ است
میر سپه گرم عیش و بساط و باده و جام است
همدم منقل و می و پیمانه و بنگ است
نامه نویسم به نزد زاده مرجان
چون كه سپهبد در این میانه دو رنگ است

ابن سعد:
این چه بیانست با امیر و سپهدار
دور بود این سخن ز جامع انسان
پای تهی كن تو از ركاب سمندت
خستگی راه را دور كن تو ز احسان
چایی و قلیان نما تو مصرف پس آندم
در بر من بازگو ز جنگ و ز میدان

شمر:
پسر سعد عجب از تو و از مردیت، ای ملجد، بی‌عار تبه‌كار، بجای ستم و ظلم و جفا، دوست شدی با پسر فاطمه، حیف صد حیف، از این منصب و احكام فراوان كه یزید ابن معاویه برای تو فرستاده، بدان ای پسر سعد اگر این حكم و ایالات بدی از بیوه زنی، كار به اتمام رساندی، تو و این لشگر بی‌حد، به صف ماریه خاموش نشستی، در حقیقت تو خجالت نكشی، گر كه یزید از تو بپرسد، چه جوابی تو مهیا كنی از بر خود ای میر سپهدار حال بنشین و ببین آتشی امروز فروزم كه بسوزم ز تر و خشك و نباتات و حجابات و سماوات و دل شیر خدا و جگر فاطمه زهرا و همه جن و ملك را

ابن سعد:
ای شمر جفا جو مشكن حق نمك را
لایق نبود سكه قلب تو محك را
از بهر وجود پسر ساقی كوثر
بنموده خدا خلق همه جن و ملك را
از خون حسین صفحه دامن تو مكن تر
آشوب میند از سما تا به سمك را

شمر:
دیگر مزن ای میر سپه لاف منم را
برخیز و بكن خلعت و انعام و رقم را
ای مجمع مجلس همه بدهید گواهی
یك‌یك بنویسید قلم تا به قلم را
من یكه و تنها بروم در بر عباس
شاید كه بدام افكنم آن شیر دژم را

ابن سعد:
بس كن ای شمر لعین نسل زنا یعنی چه
لب ببند ای سگ ملعون دغا یعنی چه
نه ز خلاق ترا شرم و نه خوفی ز خدا
هم چو نمرود تو در جنگ خدا یعنی چه
یابن سعد ابن سخن چون و چرا یعنی چه
دوستی با پسر شیر خدا یعنی چه
میخوری نان یزید و به حسین فخر كنی
ادعای تو در این فعل خطا یعنی چه
گر كه عابد شده‌ای صومعه را پیش بگیر
اسب و اسباب و كله خود قبا یعنی چه
تا قیامت همه خلق بتو لعن كنند
به حسین ظلم و جفا كن تو وفا یعنی چه

شمر:
ایا سردار گویا غافلی

ابن سعد:
از كه

شمر:
از حاكم فرمان

ابن سعد:
كه باشد حاكم فرمان

شمر:
یزید آن شوم بی‌ایمان

ابن سعد:
چه حكمی كرده

شمر:
حكمی كه از كف می‌برد ایمان

ابن سعد:
از برای چه

شمر:
زر و سیم فراوان

ابن سعد:
زر دنیا مخوا

شمر:
خواهم كنم نثار

ابن سعد:
چه نثارسازی

شمر:
سر و جان

ابن سعد:
مده از دست

شمر:
چاره ندارم

ابن سعد:
دردت

شمر:
درد شمر دردیست بی‌درمان

ابن سعد:
بگو با من چه سازی چه

شمر:
برم بر آسمان ناله طفلان

ابن سعد:
طفلان كه باشند

شمر:
طفلان حسین

ابن سعد:
دیگر چه سازی

شمر:
قتل نمایم

ابن سعد:
قتل كه

شمر:
نوجوانان

ابن سعد:
كیانند

شمر:
عباس و علی‌اكبر

ابن سعد:
دیگر چه سازی

شمر:
عروسی‌ها عزا سازم

ابن سعد:
از كه

شمر:
از قاسم داماد

ابن سعد:
مكن

شمر:
كنم من حجله‌اش ویران

ابن سعد:
دیگر چه سازی

شمر:
سر برم

ابن سعد:
از كه

شمر:
از شاه مظلومان

ابن سعد:
از كجا

شمر:
از آنجایی كه می‌بوسید

ابن سعد:
كه بوسیدی

شمر:
پیمبر

ابن سعد:
دیگر چه سازی

شمر:
بر سینه‌ها زنم چكمه

ابن سعد:
سینه كه

شمر:
سلطان مظلومان

ابن سعد:
دیگر چه سازی

شمر:
گیرم گریبان‌ها

ابن سعد:
از كه

شمر:
از سید سجاد

ابن سعد:
دیگر چه سازی

شمر:
بر زنجیر می‌بندم

ابن سعد:
چه كسی بندی تو بر زنجیر

شمر:
زن‌ها را همه یكسان

ابن سعد:
كه باشند

شمر:
از آل طاها

ابن سعد:
نامشان

شمر:
سكینه

ابن سعد:
دیگر

شمر:
كلثوم

ابن سعد:
دیگر كه

شمر:
زینب نالان

ابن سعد:
دیگر

شمر:
نو عروس

ابن سعد:
آن نو عروس از كه باشد

شمر:
از قاسم داماد

ابن سعد:
چه می‌شود

شمر:
او هم شود ویلان

ابن سعد:
دیگر چه سازی

شمر:
اسیران را برم پای پیاده

ابن سعد:
در كجا

شمر:
در شام

ابن سعد:
منزلشان

شمر:
در گوشه ویران

ابن سعد:
دیگر بیان كن

شمر:
بندم به روی طفلان

ابن سعد:
طعامشان

شمر:
از چشمه چشمان

ابن سعد:
غذایشان

شمر:
خون جگر

ابن سعد:
مده از بهر دنیا دین خود ظالم كنون از دست

شمر:
تو چرا دین خود ز كف دادی

ابن سعد:
نخواهم داد از كف بهر دنیا روضه رضوان

شمر:
ندارم چاره در دوران

شمر:
ابن سعد از دست تو آزرده گشته خاطرم
این چنین بشنیده‌ام از جمله خلق روزگار
می‌روی پنهان تو در نزد حسین ابن علی
چون غلامان می‌نمایی خدمتش را بنده‌وار
چاه‌ها كنده حسین و آب‌ها می‌نوشد او
خواهی او را بازگردانی سوی شهر و دیار
یا بكش تیغ و نما اقدام بر قتل حسین
یا امور جنگ را بر شمر بیدین واگذار

ابن سعد:
دشمن آن خاندان از فرقه گمراهی‌ام
نیست اصلا اندر این فرمایشات آگاهی‌ام
حالیا از من چه می‌خواهی تو ای ام‌الفساد
این تو و آن هم حسین آن سرور كل عباد

شمر:
عجائب فرصتی آمد اگر بختم شود یاور
شبیخون آورم اندر خیام شاه دین پرور
روم مانند شب‌گردان كنار خیمه عباس
بینم كیستند و چیستند از كهتر و مهتر
یقین در خواب باشد نیمه شب ماه بنی‌هاشم
چگونه روبرو گردم به آن میرغضنفر فر
بنازم دستت ای طبال
بنما شورش محشر
اگر از جانب چپ رو كنم آنجا بود جعفر
اگر از راست رو آرم یقین آنجا بود اكبر
گرفتم چاره اكبر نمودم با سپاه خود
چه سان جان می‌برم بیرون ز دست ثانی حیدر
بنازم دستت ای طبال
بنما شورش محشر
اگر عباس شد اندر غضب من چون كنم با او
نمایم استخاره تا شوم از خوب و بد مخبر
بسم‌اله و بالله
«ان المنافقین فی‌الدرك الاسفل من النار ولن تجد لهم نصیرا»
و «بشرالمنافقین بان لهم عذابا الیما»
این استخاره مایه قهر و خسارت است
این آیه‌ها تمام ز دوزخ بشارت است
گویا برای شمر میان جهنم سه چهار دستگاه عمارت است
بد آمد استخاره مژده‌ام سوی جهنم داد
به انگشت فال می‌گیرم كه تا شاید شود بهتر
بخت خوابیده نه زیاد و نه كم
این دو انگشت من رسان به هم
حقیقت هر دو بد آمد نمی‌دانم چه باید كرد
به غیر از بد نمی‌بینم نه درد نیانه در آخر
بنازم دستت ای طبال
بنما شورش محشر
نشینم اندر این بیشه بینم رزم شیران را
نه رزم شیر تنها بلكه رزم شیر با اژدر
بود این خیمه از قاسم بود این خیمه از اكبر
بود این خیمه از فضل و دگر این خیمه از جعفر
پس كدامست خیمه عباس نام‌آور
گمانم آن قوی هیكل بود عباس روئین‌تن
كه لرزند از نهیبش جمله گردان این لشگر
(چرا كه من بجنگ نهروان دیدم)
بسی كشت و بسی افكند از گردان گرفتی سر
سپهداران و سرداران یكایك آمدند میدان
كه ناگه حضرت عباس آمد آن یل
او یكتن آن همه لشگر
سپاه معاویه، وقتی ابوالفضل آمد، یكی از ترس شد مستی
یكی زد مقنعه بر سر
معاویه رئیس ما گریزان گشته بی‌لشگر
به هر جا رفت عزرائیل تا جان از عدو گیرد
بدید عباس پیشاپیش گرفته جان او از تن
اگر او اندر این میدان نبودی میشدی روزی
كه بر یك ریسمان بندم حریم عترت ذوالمن
ابوالفضل افتخار قبیله ما عباس پسر رشید علی پسر
برومند ام‌البنین پسر خواهر ما ابوالفضل
كجایی ای بقد سرو به رخ ماه بنی‌هاشم علمدار سپاه كربلا
عباس نام‌آور
از چپ و راست ندانم كه مرا خوانده به نام
حیرت افزود مرا صاحب آواز كدام
خیز عباس پر از فتنه ببین روی زمین
قد برافراز قیامت بنگر پشت خیام
می‌برد نام از این نام نجویم جز ننگ
ننگ می‌گوید از این ننگ نجویم جز نام
حسین جان عزیز فاطمه
ای كه پیغام ز حق می‌رسدت در شب و روز
بتو پیوسته درود و به تو همواره سلام
شخصی از دور به نام و به نسب خوانده مرا
چیست فرمان همایون شه عرش مقام
اذن بخشا بمن ای شاه ملایك دربان
گر بود خصم كنم روز امیدش چون شام
ز حال دلم نیست آگه كسی
به شمشیر دارم حكایت بسی
دهد فرصتم كردگار جهان
كنم سرگذشت علی را بیان
ای سرافشان تیغ تیز آبدار ای ذوالفقار
یادگار دست دست كردگار ای ذوالفقار
تا به كی چون مار باش لای غار ای ذوالفقار
آی بیرون از غلاف اقتدار ای ذوالفقار
ای علی را یادگار
بعد قتل حیدر صفدر شه مالك رقاب
تا به كی پنهان شوی در ابر هم چون آفتاب
دانم البته عزاداری برای آن جناب
از شعاع برق خود جان عدو بنما كباب
تا بماند از من و تو یادگار ای ذوالفقار
ای علی را یادگار
باید از تو شام را چون قلعه بربر كنم
كوفه را ویران بفرق لشگر كافر كنم
بصره و بغداد موصل را پر از آذر كنم
تا شود نام حسینم انتشار ای ذوالفقار
ای علی را یادگار
كه بودی صاحب آواز در این لیل ظلمانی
كه این هنگام نی هنگام بیجا گفتن است امشب
اگر تو دوستی بر روی چشمانم بود جای‌ت
وگر تو دشمنی با تو نمایم كارزار امشب

شمر:
ای علمدار سوی لشگر ما خوش باشد
وی سپهدار سوی قوم دغا خوش باشد
بهر دیدار شما نیمه شب آمده شمر
گر دهی وقت ملاقات بما خوش باشد


عباس:
كیست گوید بمن از راه و خامشی باشد
كیست گردیده بمن راهنما خوش باشد
كیستی صاحب آواز در این نیمه شب
گر كه خواهی شوی از تیغ دو تا خوش باشد

شمر:
شمرم و در حضور تو نیمه شبانه آمدم
از پی عرض مطلبی من به بهانه آمدم
روز نبود مصلحت تا برسم به خدمتت
حال به نزد حضرتت من ز میانه آمدم

عباس:
شمر برو به یك طرف می‌شكنم دهان تو
این سخنان دگر مگو حق ببرد زبان تو
فخر كنی به لشگرت خاك به فرق مادرت
خائف ایا لعین نیم از تو و از سپاه تو

شمر:
شاها به كف پات سر و جان دارم
كی با تو من عزم جنگ و جولان دارم
بر سروری سپاه و فرماندهی‌ات
بهر تو من از یزید فرمان دارم

عباس:
ای شمر بتن تا كه سر و جان دارم
از بهر نثار ره جانان دارم
بدنام مكن نزد نكونامانم
من بهر حسین بتن سر و جان دارم

شمر:
از چه دور انداختی فرمان شاه شام را
ره رو عاقل بره باید ببیند چاه را
می‌نمایی فخر می‌گویی غلامم بر حسین
قصه یوسف شنیدی خصمی روئیل را
ای علی صولت مگر نشنیدی این تفصیل را
پشه چون پر شد ز پا اندازد آخر پیل را
یوسف از دست برادر در میان چه فتاد
گوئیا از یاد بردی قصه هابیل را
از برادر دور شو تا رنج گردد از تو دور
پا بنه در لشگر ما نه بسر اكلیل را

عباس:
رو سیه بر گو چه دانی رتبه هابیل را
بر حسین من دهی تو نسبت قابیل را
هیچ بر گوشت نخورده آیه ذبح، عظیم
یا مگر نشنیده‌ای ظالم تو این تفصیل (تفسیر) را
گشته نازل ای لعین این آیه بر شان حسین
گر نمی‌دانی نظر كن سوره تنزیل را
در صداق مادر وی كرده خالق از كرم
سلسبیل و كوثر و شط فرات و نیل را
من كجا و دوری از نور دو چشم فاطمه
كی توانی ره زدن در كعبه اسماعیل را

شمر:
من كه در بزمت غلام و در حضورت جان نثارم
حلقه بر دوش ایستادم در حضور شهریارم
حكم دارم از عبید و هست فرمان از یزیدم
یا ابوفاضل تو منما پیش لشگر شرمسارم
من به مغروری رسیدم نیمه شب در خدمت تو
تا كشی دست از حسین سازی قرین افتخارم
جمله سرداران لشگر جان خود بگرفته بر كف
مژده خاك قدومت جان خود سازم نثارت
گر نمایم التماست از ره نیرنگ باشد
وان دگر از مادرت اندر دلم تشویش دارم
اسمی از شمر ابن ذالجوشن به گوش‌ت خورده شاها
گوش كن تا از برایت خصلت خود بر شمارم
تو گمان كردی كه من بقالی از شهر دمشقم
یا كه من از آن عرب‌های پلید موش‌خوارم
هفت صد و هفتاد شاگرد اندر مكتب من درس خوانده
مرشد شیطانم و استاد بر آن نابكارم
شمر یعنی منبع ظلم و جفا و فتنه‌جویی
یك صفت ار گرگ دارم بردرم از هم شكارم
گر روم سوی جهنم قاتل جان شمایم
خصم اولاد علی و فتنه اندر كربلایم
من نه آن شمرم شبیه شمرم ای حضار مجلس
از زمان كودكی اخلاص كیش هشت و چارم

عباس:
از آن طول كلامت روز كردی چون شب تارم
جواب هر سوالت نیست چاره لیك ناچارم
ستودی قدر خود را در بر عباس‌ای ظالم
زبان بر بند یك لحظه كه تا من نیز بشمارم
تو اندر لشگر كفار یك سردار بی‌عاری
من اندر لشگر اسلام یك میر علمدارم
علم از حضرت عبدالمطلب بر سر دوشم
سپر در آسمان فخر خورشید گهربارم
نظر بنما چه بنوشته میان قبضه تیغم
كلام لافتی الا علی را نزد خود دارم
برو ای ظالم بی‌دین مكن بیهوده این گفتار
كه تو مست شرابی من به عزم جنگ و پیكارم

شمر:
مكن تندی مران از در ترا یك از غلامانم

عباس:
بود مكر و بود حیله بود تزویر می‌دانم

شمر:
بتو خویشم مرا عرضیست گویم با دو صد تشویش

عباس:
مگر خویشم میا پیشم بگو از دور عرض خویش

شمر:
منم شمر آمدم آگاهت از هر خیر و شر سازم

عباس:
پی قتلت ایا ظالم سنان را جلوه‌گر سازم

شمر:
غضب منما كه مهمانم دلم اندر تب و تابست

عباس:
حسین مهمان مگر نبود چرا لب تشنه در خوابست

شمر:
غلام و نوكرت هستم بیا و عرض من بشنو

عباس:
كلام یاوه كمتر گو ایا ظالم برو گمشو

شمر:
بتو عرض و سلام از خولی و بن سعد دارم این
دهندت مملكت‌ها از ری و روم فرنگ و چین

شمر:
بیای بشنو ز من برگزد از سلطان كم لشگر

عباس:
همه عالم نمی‌ارزد بیك موی علی‌اكبر

شمر:
چه خواهد شد كشی دست از حسین تا نوكرت باشم
كشی دست از حسین سردار گردی بر سپاه ما
حسین خون جوانان را به دشمن كرده ارزانی

عباس:
حسین همراه خود آورده هفتاد و دو قربانی

شمر:
به این شان و به این شوكت برایت نوكری بیجاست

عباس:
مگو این حرف‌ها ظالم حسینم یكه و تنهاست

شمر:
تو تنها و حسین تنها به یك گل كی بهار آید

عباس:
علی باذوالفقار خویش از سمت نجف آید

شمر:
بلای دیگر بر دفع دشمن ناگهان خیزد

عباس:
ز سمت دیگری عباس چون شیر ژیان خیزد

شمر:
برادر كرده جادویت ار این گفتار معلومست
بكش دست از حسین تا كار وفق مدعا گردد
دلم سوزد ز سرداری ترا محروم بگذارم
سپه از كوفه و مصر و حلب بی‌حد و مر آید

عباس:
ای جفا گستر مردود، دغازاده ذالجوشن مردود،
ستمگر، به حق خالق اكبر، به حق قرب پیغمبر،
بحق پهلوی به شكسته زهرای مطهر، به حق مهر
منور، به حسین شافع محشر، گر ترا آمده لشگر
ز ختا و ختن و چین و ز ماچین و ز قسطنطنه
و مكه و مصر و حلب و شام، الایثرب و بطحا،
بشود لشگر اعدا، نبود خوف و هراسم، كه بود
دست علمدار حسین، دست علی، دست خدا،
كیست برابر بشود قوم لعین دست خدا را،
اگر ای قوم نهم پای جلالت به ركاب و نكنم
چكمه ز پا و ز سر خویش كله خود شجاعت
نربایم، شیر قلاب زره از كمر خود نگشایم،
تا كه داد خود از این قوم جفا جوی ستمگر
بستانم، بعد از آن مركب همت به سوی شام
بدوانم،‌پسر هند جگر خوار لعین را ز سر تخت
نهم بر زبر خاك مذلت، بنشانم، مهارش
كنم و بر جلو رخش سعادت بدوانم تا
كه او را به دو صد خفت و آزار به پایتخت
حسین ابن علی ابن ابوطالب قاضی
برسانم، همه خلق بگویند كه این نوع دلیری و
شجاعت نبود در خور ابناء بشر غیر ابوالفضل
كه سقای یتیمان حسین است، اگر ای قوم
نبود مطلب و مقصود حسین دادن سر،
اذن بمن داد كه عباس تو خود دانی و این
قوم جفاكار، زنم تیغ شرر بار، چنان
كرببلا را بزنم آتش بیداد، كه تا دامن
میعاد نروید گیهی (گیاهی) غیر سر و دست مخالف،
چه كنم گر ندهم سر به ره شیعه بابم كه شود شافع این
امت عاصی
گر قبولت نبود این اوصاف
آن تو و این من و این دشت مصاف

شمر:
ای خور چرخ فتوت، اسد بیشه قدرت
در دریای سخاوت، مدد بازوی قدرت
پسر شاه ولایت، بگشا چشم و نشین بر سر
اورنگ جلالت، كه منت بنده منش
چند نصیحت كنم از راه قرابت، كه بود
واجب و لازم، نه كه آخر بودت مادر
فرخنده پسر، ام‌البنین، ماه جبین، پرده
نشین، زبده زن‌های عرب، كز نسب
از طایفه ماست، بشنو از طرف باب
معلای مذكای گرامی كبارت، علی
عالی اعلا، ولی والی والا، شرف یثرب و
بطحا، خلف آدم و حوا، تو بهر طایفه و
قوم امیری و دلیری و بلاشبه نظیری
بهر چه برگو زده‌ای دامن همت
به نزد برادر، بخدا این عمل از بهر تو ننگ است
باین ننگ مشو راضی كه نمایی به حسین گاه
علمداری و سقایی و نوكری، عباس، بود خواهش شمر از تو كه دست از پسر فاطمه بردار و بیا تا برمت در بر بن سعد سپهداری لشگر ز یزیدابن معاویه كنم بهر تو عباس تمنا، همه گوئیم سلامت، همه گردیم غلامت، بزنیم سكه بنامت و اگه رنجه شوی از من و تنها نگذاری تو حسین را آخرین حرف مرا گوش نما آمده لشگر ز ختا و ختن و چین و ز ماچین و ز سمنان و ز تهران چه لشگر، همه بی‌ملت و كافر، همه مردود و ستمگر، همه شیاد و بداختر، همه دارند توبره از فرس و خلعت و گوهر، كه ببرند زره كین سر فرزند رسول مدنی، سیدلولاك محمد، كه بود ختم رسولان، الغرض با تو نمودم همه گفت و شنودم حال خود
مختار و عیانی چه بیایی چه نیایی



منبع:  http://hosseinierahjerd.blogfa.com


نوشته شده در جمعه 18 فروردین 1391 ساعت ساعت 14 و 22 دقیقه و 37 ثانیه توسط جواد صفری نظرات |


Template By : Salehon.ir